یادگاری روز یکشنبه 13910328

* امروز ظهر رفتم خونه ی فریبرز تا دیـ ـش اون رو تنظیم کنم. سر ظهر بود و هوا خیلی گرم.

سر تا به پا خیس عرق شده بودم و لباس به تنم چسبیده بود.

در اخبار تا به حال چندین بار گفته شده که: دمای هوایی که در این چند روز و چند شب داشتیم، طی چند دهه ی اخیر بی سابقه بوده!

این میزان گرما مال ماه های تیر و مرداد هست نه خرداد ماه.

* آقای حیدری امروز به صاحب کار زنگ زده بود که: حامد دوباره بیاد سر کار.

ایشان هم گفته بودند که باید با خود حامد صحبت کنم.

البته برگشتن من تا زمانی خواهد بود که به کار جدید نقل مکان کنم.

* دو روز هست که حالم خوب هست. باید به چیزهای خوب فکر کنم و به مواردی که به محالات نزدیک هست، مشغول نباشم.

* شب ها از زور گرما تا حدود صبح خواب به چشم من نمیاد. تنها نزدیکی های صبح هست که میشه کمی خوابید. البته به گرما، درد معده رو هم اضافه کنید.

جایی که من توی اون هستم یه پنجره بسیار کوچیک داره که باز نمیشه. در اون رو هم شب ها باید بسته نگه دارم چون اگر باز باشه هر آنچه سوسک و ملخ و حشره ی موذی میاد تو و باید تا صبح با اونها درگیر باشم.

فکرش رو بکنید. در و پنجره ی بسته. گرمای حال به هم زن و درد معده.

چه شود؟

همیشه شاد باشید. حامد.

13910328 یکشنبه 2156

یادگاری روز شنبه 13910327

* گفته میشه که: آدم اگر به هر چیزی فکر کنه، اون رو به سوی خودش جذب میکنه.

اگر به چیزهای خوب فکر کنید، اونها به شما جذب خواهند شد و برعکس.

خوب من هم از دیشب این رویه رو به کار گرفتم. دوست ندارم به چیزهای بد فکر کنم. تا چیزهای خوب هست

چرا بد؟

زندگی همیشه پر هست از پستی ها و بلندی ها، ملایمت و ناملایمات.

باید زندگی کرد.

* یادش به خیر. بچه که بودم خیلی شهر آشوب بودم. شب ها به زور ما رو از توی کوچه جمع میکردن و میبردن خونه.

اون زمان نه اینترنت بود، نه بازی های کامپیوتری، نه مـ ـاهـ ـواره ای و نه حتی موبایلی.

همه ی بازی ها هم گروهی بود. دور هم جمع میشدیم و روزها و ساعت ها رو سپری میکردیم.

بازی هایی که کمتر وقتی تو خونه بودیم.

ولی حالا چی؟

نمونه ی اون خواهر زاده های خودم هستن. یا توی خونه و پای کامپیوتر هستن و یا تو گیم نت. یا گوشی موبایل به دست دارن و یا پای تلویزیون تلپ هستن.

گاهی اوقات بیشتر از نیم ساعت سر خیابون منتظر می ایستادیم تا ماشین بیاد و به مقصد بریم. حالا همون توی کوچه ترافیک ماشین هست.

خیلی چیزها بهتر شدن و خیلی ها بد تر.

* دوستان توجه داشته باشید که، از تاریخ یک تیر ماه 1391 ( پنجشنبه همین هفته ) این وبلاگ در آدرس جدید در دسترس خواهد بود. بدیهی است از تاریخ ذکر شده این وبلاگ آپدیت نخواهد شد.

مدتی هست که Blogsky خیلی ادا در میاره. از طرفی یک سرویس دهنده ی وبلاگ ایرانی هست و ناامن. گاهی اوقات آدم اطمینان نداره حرف دل خودش رو توی اون بنویسه.

امکانات و کارایی اون هم بسیار پایین هست و مخصوصا در زمینه ی گذاشتن عـ ـکـ ـس، بسیار ضعیف هست.

در حال کار کردن بر روی دو سرویس دهنده ی وبلاگ خارجی هستم. وبلاگ خودم رو درست کردم و در حال تست کردن پایداری اونها هستم.

یکی از اونها به عنوان وبلاگ اصلی و دیگری به عنوان پشتیبانی خواهد بود.

گزینه ی بسیار خوب اونها » امکان تماس با من » هست که توسط یک وب سایت دیگه ساخته شده و در وبلاگ من قرار داده شده. به این صورت، کسانی که مایل به برقراری » تماس خصوصی » با من باشن، کار بسیار راحت تر شده.

در 13910401، آدرس جدید به اطلاع همگی خواهد رسید.

همیشه شاد باشید. حامد.

13910327 شنبه 2136

یادگاری روز آدینه 13910326

* چه زود گذشت. انگار همین دیروز بود که کارت پایان خدمت رو گرفتم.

پس از هشت روز اضافه بود که در همین روز 26 خرداد با در دست داشتن کارت پایان خدمت برگشتم خونه.

خیلی زود گذشت.

همیشه شاد باشید. حامد.

13910326 آدینه 2230

یادگاری روز پنجشنبه 13910325

* امروز فریبرز زنگ زد و گفت که با آقای حیدری صحبت کرده در مورد اینکه برگردم سر کار.

من گفتم: با مشکلی که چندی پیش ( 13910308 دوشنبه ) برای من پیش اومد و با صحبت هایی که با صاحب کار انجام دادم، هر نوع برگشت من باید با هماهنگی ایشان صورت بگیره.

ایشان هم گفتند که به آقای حیدری منتقل خواهند کرد تا ایشان هم به صاحب کار منتقل کنن.

* از دوستانی که در کار حمایت از حیوانات هستند، از من خواستند که برم تهران و پس از قبول کردن سرپرستی چند بچه گربه، اونها رو بیارم شهر خودمون.

گربه رو دوست دارم و بیشتر حیوانات هم گربه هستن.

من که در نگهداری از حیوانات و مخصوصا گربه هیچ مشکلی ندارم. البته هنوز تصمیم درستی در این مورد نگرفتم. اینکه برم تهران یا نه.

* عصر رفتم توی مغازه. به بچه گربه ها که داشتند شیر مینوشیدند نگاه کردم. پرسیدم: آقا این بچه گربه های تکی چند؟

گفت: دانه ای پانصد هزار تومان!

چند بار پلک زدم و یه نمه لبخندی روی لب گذاشتم. سپس دم را روی کول گذاشته و گریختم.

همیشه شاد باشید. حامد.

13910325 پنجشنبه 2250

یادگاری روز چهارشنبه 13910324

همچنان که خیلی از میوه ها رو نمیشه از روی ظاهر تشخیص داد که درون اونها سالم هست یا خراب، انسان ها هم همین طور هستند. چه بسا که ظاهری خوب و سالم داشته باشند ولی از درون کرم خورده و بیمار.

پس هرگز به ظاهر هیچ کس اعتمادی نیست.

همیشه شاد باشید. حامد.

139100324 چهارشنبه 2200

کمک 13910323 سه شنبه

از همه ی دوستانی که از این وبلاگ دیدن میکنند تقاضا دارم منو راهنمایی کنید.

من که مخم هنگ کرده. بس که فکر کردم و به جایی نرسیدم.

شرایط زندگی خودم رو به صورت مختصر مینویسم: در دهه ی سوم زندگی هستم. با پدر و مادری که سالهای سال هست که با هم سر مسایل بسیار جزیی با هم اختلاف دارن و زندگی رو به کام همه ی ما تلخ کرده و باید بگم بیشتر از 80 درصد مشکلات ما نشات گرفته از این اختلاف اونها هست.

سالهای سال هست که داداش خرج همه ی ما رو میده. ایشان در دهه ی چهارم زندگی هستن و ازدواج هم نکردن.

کار روز سال ها پیش آغاز کردم. از ماهی سی هزار تومان آغاز کردم و بیشترین دستمزدی که گرفتم ماهی دویست هزار تومان هست!

سال پیش دو میلیون تومان وام گرفتم که باید تا سه سال دیگه قسط پرداخت کنم ماهی 69 هزار تومان به اضافه ی بیست هزار تومان که باید ماهانه به خواهر بدم ( خودم توافق کردم چون وام مال ایشان بود و من گرفتم اون رو ).

به این ها تقریبا ماهیانه سی هزار تومان برای هزینه اینترنت اضافه کنید ( الان ماهی 180 هزار تومان دارم ).

ماهی سی هزار تومان دیگه برای رفت و آمد و شارژ موبایل در نظر بگیرید.

با این حساب و در خوشبینانه ترین حالت، چیزی که برای من باقی میمونه سی هزار تومان هست که در عمل این طور هم نیست و بلکه کمتر هست.

البته الان که دیگه سر کار نمیرم.

بسیار کم خرج هستم و اهل هیچگونه دم و دودی به هیچ وجه نیستم. اهل هیچ گونه رفیق بازی و خرج های اضافی هم نیستم.

هیچ گونه پول و سرمایه ای هم ندارم و از هیچ کس هم نمیتونم بگیرم تا کار و باری راه اندازی کنم و یا در شهری دیگه کاری پیدا کنم و با سرمایه ای که دارم اتاقی چیزی به عنوان سر پناه بگیرم.

شما چه پیشنهادی برای من دارید؟ اگر شما بودید چکار میکردید؟

بس که فکر کردم و به جایی نرسیدم، دارم دیوانه میشم.

گاهی با خود فکر میکنم: همه چیز رو بگذارم و برم. گم و گور شم و جایی هر طور شده کاری پیدا کنم و قسط ها رو بدم و زندگی خودم رو اداره کنم.

بعد فکر میکنم: کجا برم؟ من که حتی پول مسافرخانه رو ندارم!

گاهی فکر میکنم: برم یه شهر دور. جایی مثل یزد. از یه آدم محترم ( ترجیحا میانسال و از خیرین شهر ) درخواست کنم کاری با جای خواب برای من پیدا کنه. حقیقت زندگی خودم و براش توضیح بدم شاید دلش به حال من سوخت و …

بعد فکر میکنم: شاید طرف تو زرد از آب در اومد. با شنیدن حرف های من، بخواد از من سو استفاده کنه و …

هیچ کسی رو هم در شهرهای دیگه سراغ ندارم که پیش اونها رو بندازم برای کار یا جای خواب.

خلاصه بگم: بدجور گیر کردم. درست عین خری که توی گل گیر کرده.

همیشه شاد باشید. حامد.

13910323 سه شنبه 2217

یادگاری روز دوشنبه 13910322

* امروز هوا بسیار گرم بود. همه ی بدن آدم خیس عرق میشد و لباس به تن آدم میچسبید. از تابستان و روزهای این چنین متنفر هستم.

کاش هرگز این قدر هوا گرم نمیشد. هر قدر هم خودم رو باد میدادم مگر خنک میشه آدم.

همه ی اینها به کنار، این ملخ هایی که هر شب میان توی اتاق و به در و دیوار برخورد میکنن، چندش آور هستن.

من هم که تحمل دیدن و بودن موجودی در اتاق رو ندارم، اونها رو میکشم. بدتر از ملخ این سوسک های بالدار هستن.

من نمیدونم فلسفه ی وجود این حشره چی هست.

* فریبرز و آقای حیدری گیر دادن که برگرد سر کارت. من که نمیتونم سر خود برگردم سر کار. به فریبرز گفتم به آقای حیدری بگو با صاحب کار صحبت کنه اگر موافقت کرد، تا پاییز در خدمت شما هستم. اگر هم موافقت نکردن که دیگه هیچ.

* بیشتر اوقات در خونه هستم. توی این گرما هیچ کاری نمیشه کرد. در ضمن هیچ کس و کاری هم در هیچ جایی نداریم که برم پیش اونها. یعنی داریم ولی پای اونها رو از خونه و رفت و آمد بریدن.

خواستم برم شمال و یا یزد. هم چرخی میزدم و هم اینکه اونها رو برای کار برانداز میکردم ( البته یزد رو بیشتر ). ولی با نگاه کردن به جیب و حساب بانکی، منصرف شدم. خرج زیادی میخواد و من باید پول رو برای قسط بانک نگه دارم. شاید طوری شد و چند ماه دیگه کار پیدا نکردم. باید حواسم به خرج و مخارج باشه.

همیشه شاد باشید. حامد.

13910322 دوشنبه 2247

یادگاری روز یکشنبه 13910321

از بچگی دوست داشتم یه دوچرخه داشته باشم. زمانی که هنوز داشتم درس میخوندم. زمانی که پدر و مادر ( ! ) مسوول خرج و مخارج ما بودن.

پشت گوش انداختن. به مادر میگفتم، میگفت به پدر بگو.

به پدر میگفتم، میگفت به مادر بگو!

روز ها، ماه ها و سال ها گذشتن و هرگز این آرزوی من جامه ی عمل به تن نکرد.

چند روز پیش باز هم ( به شوخی ) با خنده به مادر گفتم: یه دوچرخه برای من بخرید تا برم مسافرت داخل ایران.

میگه: صبر داشته باش چه عجله ای داری!!!

دهه ی سی زندگی، باز هم باید صبر بکنم!

هرگز در حق ما وظایف پدری و مادری رو اجرا نکردید. هرگز خواسته های ما رو ندیدید. هیچگاه پدر و مادر نبودید.

من که هرگز و به هیچ وجه شما رو نخواهم بخشید چون گذشته از حق پدر و مادر بر فرزندان، بچه ها هم حقی بر گردن والدین دارن که باید دست کم امکانات اولیه ی یک زندگی رو برای بچه های خود تامین کنن.

همیشه شاد باشید. حامد.

13910321 یکشنبه 2222

یادگاری روز شنبه 13910320

* امروز هیچ چیز خاصی نبود.

صبح چند جا برای کار رفتم. یک جا که فتوشاپ کار میخواست رفتم ( دفتر کاریابی ). گفت باید کارت بیکاری رو همراه داشته باشی تا معرفی نامه به شما داده بشه.

عصر رفتم. معرفی نامه نوشت. گفت پیش از رفتن به اونجا زنگ بزن. من هم زنگ زدم و گفت که: یک خانم برای طراحی لوگو و چند نفر آقا رو برای بازاریابی نیاز داریم!

همه جا شده بازاریابی.

* چندی پیش وبلاگی پیدا کردم که مثل من دنبال همسفر میگشت. برای ایشان پیام گذاشتم و امروز پس از مدت ها ایشان پاسخ داده بود.

من هم پاسخ ایمیل رو دادم و امشب قرار هست از راه اینترنت با هم تماس داشته باشیم. به همین دلیل امشب زود آپدیت کردم.

تا ببینم چه خواهد شد.

همیشه شاد باشید. حامد.

13910320 شنبه 2119